|
شنبه 7 آبان 1390 ساعت 21:20 |
بازدید : 485 |
نویسنده :
پرهام
| ( نظرات )
|

يكي لكنت زبان داشته،زنگ ميزنه اورژانس كه بياد جنازه همسايشونو كه مرده ببره...
ميگه اللللو اااورجانس،هههمسايمون مممرده يه آآآمبولانس بفرستين.
طرف ميگه ادرستون؟
يارو تا مياد ادرسو بگه زبونش بند مياد ميگه ظظظظ...
طرف ميگه ظفر منظورتونه؟
ميگه ننننه،طرف فكر ميكنه سر كاره قطع ميكنه.
تا اين كه دو هفته بعد همين اتفاق مي افته...
|
امتیاز مطلب : 74
|
تعداد امتیازدهندگان : 18
|
مجموع امتیاز : 18
|
دو شنبه 25 مهر 1390 ساعت 19:39 |
بازدید : 566 |
نویسنده :
پرهام
| ( نظرات )
|
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است
حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید....
|
امتیاز مطلب : 77
|
تعداد امتیازدهندگان : 19
|
مجموع امتیاز : 19
|
سه شنبه 19 مهر 1390 ساعت 19:7 |
بازدید : 523 |
نویسنده :
پرهام
| ( نظرات )
|
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
|
امتیاز مطلب : 51
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14
|
جمعه 11 شهريور 1390 ساعت 22:16 |
بازدید : 552 |
نویسنده :
پرهام
| ( نظرات )
|
صدای زنگ تلفن – دخترک گوشی رو بر میداره
سلام . کیه؟
سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
نمیشه!
چرا؟
چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
سکوت بین طرفین
بابایی ما که عمو حسن نداریم!
چرا داریم. الآن پیش مامانه.
|
امتیاز مطلب : 57
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14
صفحه قبل 2 3 4 5 ... 15 صفحه بعد
|
|
|